خرید بک لینک
رفته بودم ادارهٔ راهنمایی و رانندگی. خانمی که دم در مسئول گشتن ما و وسایلمان بود، به محض دیدنم گفت: «شلوارتو بکش پایین.» ترسیدم! آخر می‌دانید؟ دوره‌زمانهٔ بدی شده؛ آدم توقع هر چیزی را می‌تواند داشته باشد، حتی اینکه مسئول راهنمایی و رانندگی ازش بخواهد شلوارش را بکشد پایین! خدا را شکر وقتی تعجب و مکث من را دید، اضافه کرد: «یا جورابت رو بکش بالا‌.»توی ذهنم شلوارم را کشیدم پایین و کار‌خرابی کردم روی همهٔ این ترس‌های غیرمنطقی که به جانمان افتاده. بعد جورابم را کشیدم بالا و وارد اداره شدم. #&n

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 5:57

دیروز یک بسته نان لواش از سوپر محل خریدم. روی پلاستیکش چندین و چند خط توضیحات داشت که با افتخار تولید احمد آقای سبزواری است و اسم قبلی‌اش کمال بوده و داخلش فلان چیز را دارد و اگر این نان را بخورید رستگار می‌شوید و فلان و بیسار.با خودم فکر کردم دو دانه نان است دیگر؛ این حرف‌ها را ندارد! اما بعدش دیدم من اگر اعتماد به‌نفس احمد آقای سبزواری را داشتم، تا الآن کتاب‌هایم به چاپ چهلم رسیده بود! پس دهانم را بستم و نانم را لقمه گرفتم... # نیکولای_آبی 

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 5:57

در خانه‌ٔ مادرم یک موضوع بسیار مهم وجود داشت و آن هم پیازداغ بود. در تمام عمری که آن‌جا زندگی می‌کردم، مامان پنج صبح بیدار می‌شد و روی کوچک‌ترین شعلهٔ گاز با کمترین درجه، پیازداغش را بار می‌گذاشت. هنوز نمی‌دانست برای ناهار قرار است چه چیزی بپزد، فرقی هم نداشت، مهم آماده شدن پیازداغ بود.اوایل زندگی مشترکمان من هم همین کار را می‌کردم. بعدها دیدم در خیلی از غذاها می‌توان پیازداغ نریخت و به جایش صبح‌ها بیشتر خوابید. یا دیدم می‌شود پیازداغ آماده خرید و به جایش کارهای دیگر کرد. گاهی با مامان که تلفنی

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 5:57

صفحه بندی